تبليغاتX
نیایش باران
منوی اصلی
 » صفحه نخست
 » پروفایل مدیر وبلاگ
 » پست الکترونیک
 » آرشیو وبلاگ
 » عناوین مطالب وبلاگ

موضوعات
 » جملات کوتاه ادبی نیایش
 » عکس نیایش
 » شعر نیایش و نماز
 » داستان نیایش و نماز
 » نثر ادبی نیایش و نماز
 » حديث نور
 » مقالات نماز
 » منتظر ظهور
 » اطلاعات عمومی
 » ادبیات آزاد
 » اثر انگشت

پیوندهای روزانه
 » دوستانه
 » کنکور کاردانی ...

آرشیو
 » اردیبهشت 1391
 » فروردین 1391
 » اسفند 1390
 » بهمن 1390
 » دی 1390
 » آذر 1390
 » آبان 1390
 » مهر 1390
 » شهریور 1390
 » مرداد 1390
 » تیر 1390
 » خرداد 1390
 » اردیبهشت 1390
 » فروردین 1390
 » اسفند 1389
 » بهمن 1389

پیوندها
 » آفتاب هشتم
 » فانوس سایت فرهنگی ، هنری و مذهبی
 » اینجا غربت
 » طنز روز
 » صلاة
 » خانه کتاب ایران
 » سبز آسماني
 » اشعار محمد زارعي
 » دو قلوها
 » وربن و سورتله(سليمي)
 » تنهاي عاشق
 » آفتاب عالمتاب
 » گواه آخرین منجی
 » لبيك حج
 » باران بهاري
 » يادداشت‌هاي رحماني
 » به خاطر داشتنت خدا رو شاكرم
 » مشق دل
 » دلنوشته های فرزانه
 » دلنوشته های دلتنگی

نویسنده وبلاگ


سایر امکانات
 RSS 
POWERED BY
BLOGFA.COM

 

  نیایش باران

 

 

کی میگه جغدا بداخلاقن ! ....
 

بدون شرح !!!

 


نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:22  توسط نیایش 
| | لینک ثابت

حدیث نور
 

رسول اكرم (ص) :

سه چيز است كه اگر مردم آثار آن را مى دانستند ، به جهت حريص بودن به

خير و بركتى كه در آنها هست ، به قرعه متوسل مى شدند :

اذان نماز ، شتاب به نماز جماعت و نماز در صف اول .

 


نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:23  توسط نیایش 
| | لینک ثابت

دختر فداکار
 

همسرم با صدای بلند گفت : تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی ؟ میشه بیای و

به دختر جونت بگی غذاشو بخوره ؟

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت .

تنها دخترم آوا به نظر وحشت زده می آمد . اشک در چشم هایش پر شده بود ...

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت .

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود ...

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم : چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری ؟

فقط بخاطر بابا عزیزم ... آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و

گفت : باشه بابا ، می خورم ، نه فقط چند قاشق ، همه شو می خورم . ولی شما باید ...

آوا مکث کرد ... بابا ، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم ، هرچی خواستم بهم میدی ؟

ادامه ی مطلب ...

 


نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 20:24  توسط نیایش 
ادامه مطلب | | لینک ثابت

اشکهایم وقف آمدنت ...

 


نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 14:46  توسط نیایش 
| | لینک ثابت

سپاس گزاری حرف اول است ...

 

بســـــــم الله الرحمن الرحيــم

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ يا مَنْ ذِکْرُهُ شَرَفٌ لِلذَّاکِرِينَ

يا مَنْ شُکْرُهُ فَوْزٌ لِلشَّاکِرِينَ يا مَنْ حَمْدُهُ عِزٌّ لِلْحَامِدِينَ ...

اللهم صل علي محمد و آل محمد

و عجل فرجهم و اهلك اعدائهم

 


نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:57  توسط نیایش 
| | لینک ثابت

این گونه زندگی کنیم
 

ايــن گــونه زنـدگــي كـنـيـم

شــاد شــاد امــا دلسوز

مثبت مثبت امــا مـراقــب

ســالم ســالم امـا صالـح

محكـم محكـم امــا نـرم

سـريع سـريع امــا پيوسته

متواضـع متواضـع امــا سـربلند

آزاد آزاد امــا قـانـون مـند

صـبور صـبور امــا پيگـير

مصـمم مصـمم امــا بی خیال

پر پر اما افتاده

ســاده ســاده امــا زيـبـا

مهـربان مهـربان امــا جـدي

امــيدوار امــيدوار امــا كـوشـا

سبز سبز اما بی رنگ

متفـاوت متفـاوت امــا همخــوان

خـالـص خـالـص امــا خــلاق

مطمئن مطمئ‍ن امــا هوشـيـار

سـبك سـبك امــا سنگـين

بخشـنده بخشـنده امــا مـتعادل

مــومن مــومن امــا راسـتين

عـاشق عـاشق امــا عـاقـل

سـختگير سـختگير امــا بـه وقـتش

شكــرگـزار شكــرگـزار ، ديگه امــا نـداره

كـامـلا هـدفـمـند پيش بـه ســوي خــوشــبخــتي و مــوفـقـيـت

 

 


نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 18:19  توسط نیایش 
| | لینک ثابت

آزادی
 

همانا هر کس خود را در آنجایی بیش از همه آزاد می انگارد که بیش از

همیشه احساس زیستن می کند :

گاهی در شیفتگی ، گاهی در وظیفه ، گاهی در

 شناخت و گاهی در خوش باشی و هوس .

" نیچه "

 


نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 14:10  توسط نیایش 
| | لینک ثابت

تصاویـر زیبـا و دل انگیـز از فصل بـهار
 

تقدیم به اهالی نیایش باران ...

ادامه ی مطلب ...

 


نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 1:14  توسط نیایش 
ادامه مطلب | | لینک ثابت

سال نو مبارک ...
 

در آغاز بهار ...

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند .

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند .

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم ،

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد ...

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم ،

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد .

 


نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 0:53  توسط نیایش 
| | لینک ثابت

سال نو مبارک ...

 

سال نو  می شود .

زمین نفسی دوباره می کشد . برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زنند

و پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره

من  …  تو  …  ما

کجا ایستاده ایم . سهم ما چیست ؟ نقش ما چیست ؟

پیوند ما در دوباره شدن با کیست ؟…

ای زمین ... سلامت می کنیم

و ای ابرها ... درودتان باد

و

چون همیشه امیدوار و سال نو مبارک ...

 

 


نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 8:5  توسط نیایش 
| | لینک ثابت