قالب پرشین بلاگ


نیایش باران
خدا جان مرا ببخش به خاطر همه درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود ! ...
پيوندهای روزانه

شهد شیرین عشق دارد او 

بر دل شوره زار می آید 

مثل خورشید پشت ابر انگار 

دختری باوقار می آید 

کوچه ها بس که بی حیا شده اند 

لرزه افتاده بر زمین اما 

می کشد تا که چادرش بر خاک 

خاک را هم قرار می آید 

این سکوت بدون لبخندش 

شرح و تفسیر آیه های حیاست 

گرچه از بید سر به زیر تر است 

مثل سرو استوار می آید 

طعنه ها خورد و دم نزد حتی 

حرفی از بیش و کم نزد حتی 

سنگ زیرین آسیا گونه 

با مصیبت کنار می آید 

طعنه هایی شنید از مردم  

این زبان حسادت آنها 

در کنار لطافت گل ها  

طعنه ی تلخ خار می آید 

گرچه اینجا ملاک تعداد است 

کمیت شرط رستگاری نیست 

یک نفر با حیا اگر باشد 

در شمارش هزار می آید 

بهمنی آمده ست کاری کن 

باغ سرما زده ست کاری کن 

گاه با عطر خوب یک گل هم 

رنگ و بوی بهار می آید 

فکر دنیا نباش در عقبی 

با نخش می شود شفاعت کرد 

چادر تو لباس دنیا نیست 

روز محشر به کار می آید 

کار هر روز او جهاد بود 

فکر خود باش ای دل غافل 

روز دیدار حضرت زهرا 

او که با افتخار می آید 

" حسین صیامی "

[ سه شنبه یازدهم آذر 1393 ] [ 2:44 ] [ نیایش ]

  دست خدا بالای دست آنهاست 

 

[ شنبه هفدهم آبان 1393 ] [ 13:22 ] [ نیایش ]

زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست

شاید آن خنده که امروز دریغش کردیم

آخرین فرصت خندیدن ماست

زندگی همهمه ی مبهمی از خاطره هاست

هر کجا خندیدیم ، زندگی هم آنجاست

زندگی شوق رسیدن به خداست

خنده کن بی پروا ، خنده هایت زیباست

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 10:31 ] [ نیایش ]

[ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 ] [ 17:25 ] [ نیایش ]

 

من باب موج " آزادی های یواشکی زنان در ایران " که در

شبکه های اجتماعی به راه افتاده است ... 

.

.

.

بگذار این دخترکان خجسته شراب بی حیایی را تا ته

سر بکشند و میان غش و ضعف های مشقی خود خواب آزادی

ببینند و آزادی قی کنند .

سرشان گیج هم اگر برود خیالت تخت ؛ مثل علف هرز آن قدر

مردان فرصت طلب کف خیابان های این شهر ریخته که برایشان

آغوش گشوده اند و به انتظار نشسته تا بغل بگیرند و

تا می شود ارتزاق کنند .

اما تو ای بانو

موجی به چادرت بده

فخر بفروش

و متکبرانه آزادی ات را به رخ شان بکش

به رخ آن بیچاره هایی که از عقده ی یک آزادی یواشکی

عرق کرده اند ...

که تو

نه حتی آزادانه

که عاشقانه چادر به سر کرده ای

فخر بفروش

ای تو که آزادی ات آشکار است و نه یواشکی

بگذار حسودی شان بشود ...

[ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 13:25 ] [ نیایش ]

کاش وقتی بچه هامون میرن مدرسه بهشون بگیم :

من نمی خوام تو بهترین باشی
 
من فقط می خوام تو خوشبخت باشی
 
اصلا مهم نیست همیشه نمره هاتو ۲۰ بگیری ...
 
جای ۲۰ می تونی ۱۸ بگیری اما از دوران مدرسه و کودکیت لذت ببری .
 
از "ترین" پرهیز کن
 
خوشبختی جایی هست که خودت رو با کسی مقایسه نکنی
 
حتی نخواه خوشبخت ترین باشی
 
بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواستت تلاش کن ...
 
من فکر می کنم از وقتی به دنبال پسوند "ترین" رفتیم ، خوشبختی از ما گریخت ...
 
از ۱۹:۷۵ لذت نبردیم چون یکی ۲۰ شده بود ...
 
از رانندگی با پراید لذت نبردیم چون ماشین های مدل بالاتری تو خیابون بود .
 
از بودن کنار عزيزانمون لذت نبردیم چون مدرک تحصیلی و پول توی جیبش کمتر از خیلی های
 
دیگه بود .
 
می خوام بگم خیلی از ما فقط به "بهترین ، بیشترین و بالاترین" چسبیدیم و نتیجه ی 
 
آن نسل های افسرده و همیشه گریان شد ...
 
شاید لازمه تغییر جهت بدیم یا حداقل اجازه ندیم نحسیِ "ترین" دامن بچه هامون رو بگیره
 
[ جمعه یازدهم بهمن 1392 ] [ 22:47 ] [ نیایش ]

به مادر قول داده بود برمی گردد .

چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد ،

لبخند تلخی زد و گفت : بچم سرش می رفت اما قولش نمی رفت !

[ دوشنبه هفتم بهمن 1392 ] [ 16:42 ] [ نیایش ]

آرزو می کنم توجیب لباست پول پیدا کنی ،
 
آرزو می کنم یه موزیکی که خیلی وقته دنبالشی ُ هیچ اسمی ازش
 
نمی دونی رو یهو یجا پیدا کنی ،
 
آرزو می کنم وقتی دارن ازت تعریف می کنن تو اتفاقی
 
 رد بشی ُ بشنوی ،
 
آرزو می کنم انقدر بخندی ُ بخندی که از چشمات اشک بیاد ،
 
آرزو می کنم یه بویی که باهاش خیلی خاطره خوب داری یجا به
 
مشامت بخوره ،
 
 
آرزو می کنم همین روزا یه کتاب هدیه بگیری
 
آرزو می کنم وقتی حواست نیست سرتو بیاری بالا ببینی یکی که
 
دوسش داری داره خیلی عمیق با یه حس مثبت و لبخند رضایت
 
نگاهت می کنه ،
 
آرزو می کنم خنده ی یه نوزاد رو ببینی  ،
 
آرزو می کنم یه چیزی که کوچیکه ولی فکر نمی کردی حالا حالاها
 
داشته باشیش یا اتفاق بیوفته رو بدست بیاری .

 
[ یکشنبه هشتم دی 1392 ] [ 19:2 ] [ نیایش ]

[ دوشنبه دوم دی 1392 ] [ 4:2 ] [ نیایش ]
 

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می خریدند …

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها

می گذاشت و انعام میگرفت . پیرزن با خودش فکر می کرد چی می شد اونم

می تونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه

چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت

چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … می تونست قسمت های خراب میوه ها

رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمی شد هم بچه هاش

شاد می شدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ... دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه … تا دستش رو برد داخل جعبه

شاگرد میوه فروش گفت :

"دست نزن ننه ! وخه برو دنبال کارت !" پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید !

چند تا از مشتری ها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش

شد ! راهش رو کشید و رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد :

"مادر جان … مادر جان !" پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد !

زن لبخندی زد و بهش گفت : "اینا رو برای شما گرفتم !" سه تا پلاستیک

دستش بود پر از میوه ... موز و پرتقال و انار … پیرزن گفت :

 "دستت درد نکنه ننه … مو مستحق نیستم !"

زن گفت : "اما من مستحقم مادر من ! مستحق داشتن شعور ، انسان بودن

و به هم نوع توجه کردن ... اگه اینا رو نگیری دلمو شکستی !

جون بچه هات بگیر !"

زن منتظر جواب پیرزن نموند و میوه ها رو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه می کرد … قطره اشکی که تو

چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود …

با صدای لرزانی گفت :

"پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر ..."

[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 ] [ 21:5 ] [ نیایش ]

روایت است بعد از جنگ از یکی از مقامات ژاپن پرسیدند :

شما تنها کشوری بودید که امریکا علیه تان از بمب اتم استفاده کرد ،

قاعدتا شما باید بزرگترین دشمن امریکا باشید ،

پس چرا هیچ وقت شعار "مرگ بر امریکا" سر نمی دهید ؟؟؟

او پاسخ داد :

شعار دادن مال اونهایی است که در عمل هیچ نمی توانند بکنند !

همین که بر روی میز رئیس جمهور امریکا تلفن پاناسونیک ما نشسته

یعنی اینکه ما پیروز شدیم ...

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ] [ 20:29 ] [ نیایش ]

 

[ شنبه بیست و سوم آذر 1392 ] [ 0:29 ] [ نیایش ]

هیچ انسانی با حس تنفر به دنیا نمی آید ،

تنفر از دیگران بخاطر رنگ پوستشان یا وضعیتشان یا بخاطر دینشان

لابد مردم نفرت ورزیدن را آموخته اند ، و اگر آنها بتوانند نفرت ورزیدن

را بیاموزند پس می توان به آنها عشق ورزیدن را نیز یاد داد

چرا که قلب آدمی با عشق انس بیشتری دارد تا به تنفر .

نلسون ماندلا

 

[ دوشنبه هجدهم آذر 1392 ] [ 0:30 ] [ نیایش ]

 

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید . 

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی ،

بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت

دیوار را خراب میکند !!!

 

(دست های آلوده) ژان پل سارتر

[ سه شنبه پنجم آذر 1392 ] [ 23:38 ] [ نیایش ]

به انسان بودنت شک کن اگر مستضعفی دیدی
 
ولی از نان امروزت به او چیزی نبخشیدی

 
به انسان بودنت شک کن اگر چادر به سر داری
 
ولی از زیر آن چادر به یک دیوانه خندیدی ...
 
 
به انسان بودنت شک کن اگر قاری قرآنی
 
ولی در درک آیاتش دچار شک و تردیدی

 
به انسان بودنت شک کن اگر گفتی خدا ترسی
 
ولی از ترس اموالت تمام شب نخوابیدی

 
به انسان بودنت شک کن اگر هر ساله در حجی
 
ولی از حال همنوعت سوالی هم نپرسیدی

 
به انسان بودنت شک کن اگر مرگ مرا دیدی
 
ولی قدر سری سوزن ز جای خود نجنبیدی
 
 
 
(مریم نیکوبخت)
[ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 ] [ 20:30 ] [ نیایش ]

[ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ] [ 1:16 ] [ نیایش ]

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم .

یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌ اش پیداست اروپایی

است ، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند ، سپس

یادش می ‌افتد که کارد و چنگال برنداشته و بلند می ‌شود تا آنها را

بیاورد ، وقتی بر می‌گردد ، با شگفتی مشاهده می ‌کند که یک مرد

سیاه‌پوست ، احتمالا اهل آفریقا (با توجه به قیافه‌اش) ، آنجا نشسته

و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست !

 

ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 20:3 ] [ نیایش ]

[ جمعه دهم آبان 1392 ] [ 14:33 ] [ نیایش ]

وقتی که نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک

ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند . به نظر

می رسید وضع مالي خوبي نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی

زیر دوازده سال داشتند و لباس هايي کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد .

دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان

زيادي در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند ، صحبت

می کردند . مادر نيز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند

می زد .

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید :

چند عدد بلیط می خواهید ؟

ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
[ شنبه سیزدهم مهر 1392 ] [ 22:23 ] [ نیایش ]

 

[ چهارشنبه دهم مهر 1392 ] [ 19:36 ] [ نیایش ]

[ چهارشنبه سوم مهر 1392 ] [ 20:25 ] [ نیایش ]

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ] [ 23:2 ] [ نیایش ]

 

گوته می گوید :

اگر ثروتمند نیستی مهم نیست ،

بسیاری از مردم ثروتمند نیستند ...

اگر سالم نیستی ...

هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند ؛

اگر زیبا نیستی ...

برخورد درست با زشتی هم وجود دارد ؛

اگر جوان نیستی ...

همه با چهره پیری مواجه می شوند ؛

اگر تحصیلات عالی نداری ...

با کمی سواد هم می توان زندگی کرد ؛

اگر قدرت سیاسی و مقام نداری ...

 مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان‌هاست ؛

اما ، اگر ...

« عزت نفس نداری » ، هیچ نداری ... !

 
 
[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 15:11 ] [ نیایش ]
 

 

[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 10:16 ] [ نیایش ]

فقر اینه که کتابخونه ی خونه ت کوچیکتر از یخچالت باشه .

فقر اینه که دو تا النگو تو دستت باشه و دو تا دندون خراب توی

دهنت .

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت می ذاری از شام دیشب

و فردا شب خانواده ات بهتر باشه .

فقر اینه که از بابک و کاوه و کوروش و مولوی و خیام و ... چیزی جز

اسم ندونی اما ماجراهای آنجیلا جولی و برادپیت رو پیگیری کنی .

فقر اینه که فاصله لباس خریدنت از مسواک خریدنت کمتر باشه .

فقر اینه که تو خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونای اروپا تعریف

کنی .

فقر اینه که بری تو خیابون شعار بدی که دموکراسی میخوای اما تو

خونه ات بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب

عکست رو شکسته .

فقر اینه ورزش نکنی و به جاش برای لاغر شدن از غذا نخوردن و

جراحی کمک بگیری .

فقر اینه که در اوقات فراغت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین

بسوزونی .

فقر اینه که با کامپیوترت کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و

موزیک گوش دادن نداشته باشی .

فقر اينه که ماجرای عروس فخری خانوم رو از حفظ باشی اما ماجرای

مبارزات بابک خرمدين رو ندونی .

فقر اينه که وقتی کسی ازت ميپرسه در ۳ ماه اخير چند تا کتاب

خوندی براي پاسخ دادن نيازی به شمارش نداشته باشی .

فقر اينه که کلي پول بدی و يک عينک ديور تقلبی بخری اما فلان کتاب

معروف رو نمیخری تا فايل پی دی اف ش رو مجانی گير بياری .

فقر اينه که ۱۵ ميليون پول مبلمان بدی اما غير از ترکيه و دوبی هيچ

کشور خارجی رو نديده باشی .

فقر اينه که ماشين ۴۰ ميليون تومانی سوار بشی و قوانين رانندگی

رو رعايت نکنی .

فقر اينه که به زنت بگی کار نکن ما که احتياج مالی نداريم .

فقر اينه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی هات چیا هستن بعد از يک

مکث طولانی بگی تلویزیون .

 

 

[ جمعه هشتم شهریور 1392 ] [ 19:52 ] [ نیایش ]

سفره ای از فرط ایمان نان نداشت ...

سفره ای از فرط نان ایمان نداشت ...

 

 

[ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 ] [ 14:30 ] [ نیایش ]

 

 

[ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 ] [ 17:11 ] [ نیایش ]

بفرمایید ادامه مطلب ...

 


ادامه مطلب
[ جمعه یازدهم مرداد 1392 ] [ 16:35 ] [ نیایش ]
 
ریحان خانم ، سر جهازی خانم جان - مادر بزرگم - بود .
 
به نظافت خونه می رسید و من رو تر و خشک می کرد . برام لالایی
 
می خوند ، موهام رو شونه می زد و لباس می پوشوند .
 
لاغر و استخوانی بود و دستهاش از وایتکس و کار زیاد زبر بود و
 
انگشت هاش غلغلکم می داد .
 
تپل و مرفه و لوس ، روی شمد ولو می شدم و ریسه می رفتم و
 
ریحان خانم به ترکی قربان صدقه ام می رفت . کودکی من ، با چارقد
 
سفید ، گیس های بافته ی حنا گذاشته و شلیته و تنبان گلدارش و
 
بوی نون قندی و دوا گلی که وقتی زمین می خوردم سر زانوهام
 
می گذاشت گره خورده .
 
بفرمایید ادامه ی مطلب ...
 
 

ادامه مطلب
[ شنبه بیست و دوم تیر 1392 ] [ 15:11 ] [ نیایش ]

In the Holy month of Ramadan

 
[ پنجشنبه بیستم تیر 1392 ] [ 16:13 ] [ نیایش ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سروده خودم :
هفتم ماه نخست شصت و هشت
کرد تقدیم آسمان با هر دو دست
دختری را جنس لادن های شـــاد
گردن آویـز گلــــویش ، اِن یَکاد
بوی مریـم میدهــد نــوزادیش
غنچه ها وا میشـــود از شــادیش
من همــان نوزاد پـــاک و آبی ام
دختری زیبـــا و لُپ سرخــابی ام
بچّگی هــایم پــر از لبخنــد بود
دیو زشت غصّــــه ها در بنـد بود
مه گرفتــــه کودکی هـــــای مرا
هیچ چیزی نیست در ذهنم چرا ؟
ریسمان کودکی هایـم گسســت
شیشة قلب عروسک ها شکست
نوجوانی بود یک فصـــل جــدید
آرزو از آسمـــانش می چــکیـــد
دوستی های قشنـــگ و بی ریـــا
ارمغـــان نوجوانی شــــد به مـــا
نوجوانم من ، پراز احساس و شور
جیب هایم پــر شده از نُقــل نــور
اهل موسیقی و شعـــرم نازنیــن
عشق می ورزم به آن عشق آفرین
من هنـــرمندی معــــرّق زاده ام
ارّه و چـــــوبی دهیــــد آماده ام
دوست دارم وقف خوبی ها شــوم
یا که نــذر غصّـــه روبی ها شـوم
گاه گاهی هـــم به رسم آسمــان
می شــوم آبــی به هنگــــام اذان
می دهــــم گل بر درخت آسمان
می شـــــوم همسایه رنگین کمان
بیم دارم روح من رنگـــــی شود
یا مبــــادا قلب من سنگی شود
ای خدا گردان دلــم را شاد شاد
بوته ایمـــــان من پر غنچه باد

××××××××××××××××

دوست خوبم :
در وبلاگ نیایش باران می خواهیم بیعت دوباره ای داشته باشیم با اویی که قاضی الحاجات
می خوانیمش و دافع البلیات ...
امکانات وب